طنز - سرگرمی
مطالب طنز و خنده دار 
قالب وبلاگ

قربانی

ملا پیراهنش را روی طناب بالای بام آویخته بود. اتفاقا" باد سختی وزید و پیراهن را به میان حیاط انداخت. ملا به زنش گفت: بایستی گوسفندی قربانی کنیم. وقتی زنش علت این کار را پرسید ملا گفت : برای این که من میان پیراهن نبودم و گرنه چیزی از من باقی نمی ماند.

 

[ ۱۳٩٠/۱٢/٦ ] [ ٦:٠٦ ‎ب.ظ ] [ سید اصغر قدس ]

ماه کهنه

شخصی از ملا سئوال کرد : این ماهی که هر ماه نو می شود، کهنه ی آن را چه می کنند؟ملا در جواب گفت:ای احمق، هنوز این مطلب را نفهمیده ای؟ماه های کهنه را خرد می کنند و با آن این ستاره ها را می سازند که در آسمان است.

 

[ ۱۳٩٠/۱٢/٦ ] [ ٦:٠٤ ‎ب.ظ ] [ سید اصغر قدس ]

پشیمانی

شبی ملا در خواب دید که کسی 9 دینار به او می دهد. ملا به او گفت: که الاکرام بالاتمام ، ده دینارش کن . در این اثنا از خواب بیدار شد و چیزی در دست خود ندید. از گفته خود پشیمان شد. فورا" چشم بر هم نهاد و دستش را دراز کرد و گفت: همان 9 دینار را بده قبول دارم.

 

[ ۱۳٩٠/۱٢/٦ ] [ ٦:٠٤ ‎ب.ظ ] [ سید اصغر قدس ]

ملا و گدا

روزی ملا در بالاخانه بود که صدای در خانه بلند شد.ملا از بالا پرسید:کیست؟کسی که در می زد، گفت بی زحمت بیایید پایین در را باز کنید.ملا پایین آمد و در را باز کرد . چشمش به گدایی افتاد که گفت: محض رضای خدا یک لقمه نان به من بده. ملا گفت: با من بیا بالا. مرد فقیر به دنبال ملا از پله ها بالا رفت، چون به بالاخانه رسیدند ملا گفت: خدا بدهد، چیزی ندارم. گدا گفت: خوب مرد حسابی تو که نمی خواستی چیزی به من بدهی چرا همان پایین به من نگفتی و از این همه پله مرا بالا آوردی!؟ ملا گفت: تو که چیزی می خواستی ، چرا از همان پایین نگفتی و مرا تا دم در کشاندی؟!

 

[ ۱۳٩٠/۱٢/٦ ] [ ٦:٠٤ ‎ب.ظ ] [ سید اصغر قدس ]

ادعای عالم بودن

شخصی که ادعای معلومات بسیار داشت روزی در مجلسی که ملا هم آن جا بود داد سخن می داد و اظهار وجود می کرد و خود را برتر از همه می پنداشت. ملا که از دست لاف و گزاف او به تنگ آمده بود پرسید: این معلومات را از کجا فرا گرفته ای؟ آن مرد گفت: از کتاب های بسیاری که مطالعه کرده ام. ملا گفت: مثلا" چند کتاب خوانده ای ؟ آن شخص گفت:به قدر موهای سرم.ملا که می دانست آن شخص کچل است و حتی یک تار مو هم به سر ندارد ، ذربینی از جیب در آورد و بعد از برداشتن کلاه او ذربین را روی کله بی موی او گرفت و پس از دقت بسیار گفت: معلومات آقا هم معلوم شد چقدر است!!

 

[ ۱۳٩٠/۱٢/٦ ] [ ٦:٠٤ ‎ب.ظ ] [ سید اصغر قدس ]

زن زشت

همسایه های ملا او گول زده و زن زشتی را به او تحمیل نمودن. پس از عروسی وقتی ملا خواست از خانه بیرون رود آن زن گفت: خوب بود به من می گفتی که هر یک از نزدیکان و دوستانت را چه قسم احترام به گزارم و دوست داشته باشم. ملا گفت: سعی کن از من یکی بدت بیاید، باقی را خود دانی هر که را می خواهی دوست داشته باشی مهم نیست!

 

[ ۱۳٩٠/۱٢/٦ ] [ ٦:٠٠ ‎ب.ظ ] [ سید اصغر قدس ]

خر بد ادا

روزی ملا خر خود را به بازار برد تا بفروشد، ولی هر مشتری که داوطلب خریدن آن درازگوش می شد. اگر از جلو می آمد خر می خواست او را گاز بگیرد و اگر از عقب می رفت به آن لگد می زد. شخصی به ملا گفت : با این بد ادایی هایی که این حیوان از خود در می آورد هیچ کس خریدارش نمی شود. ملا گفت: من هم برای همین این حیوان را به بازار آورده ام تا مردم بدانند که من از دست این حیون چه می کشم!

 

[ ۱۳٩٠/۱٢/٦ ] [ ٦:٠٠ ‎ب.ظ ] [ سید اصغر قدس ]

دم الاغ ملا

روزی ملا الاغ خود را به بازار برد تا بفروشد. در بین راه الاغ در لجن زاری افتاد و دمش کثیف شد. ملا با خود گفت: اگر الاغ را با این دم کثیف به بازار ببرم ممکن است خوب نخرند. و با این خیال دم الاغ زبان بسته را برید و در خورجین نهاد. چون به میدان مال فروشان رسید شخصی مشتری الاغ شد وقتی با دقت اعضای حیوان را نگاه کرد متوجه دم بریده آن شد و گفت: این الاغ هیچ عیبی ندارد الا این که دمش را بریده اند و من الاغ بی دم نمی پسندم. ملا با عجله گفت: شما اول معامله را تمام کنید و از بابت دم نگرانی نداشته باشید من آن را از خورجین در آورده به شما تقدیم می کنم.

 

[ ۱۳٩٠/۱٢/٦ ] [ ٦:٠٠ ‎ب.ظ ] [ سید اصغر قدس ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

اغاز علم,شناخت خداست وپایانش واگذاری امور به او
موضوعات وب
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب